۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

آواي وحش

اين 50 روز خيلي سريع گذشت. غرق در لذت مادري، تجربه‌هاي جديد، ديد و بازديدها
سرم گرم بود به اين كه قلق‌هاي پسرم را بشناسم، گريه‌هاي مختلفش را از هم تفكيك كنم، توصيه هاي پيرزن‌هاي فاميل را با علم پزشكي تطبيق بدهم و منطقي براي توصيه‌هاي مختلف پيدا كنم كه دلم براي به كار بستنشان رضايت بدهد. سرم گرم و دلم خوش بود و فرصت براي هيچ كار ديگري نمي ماند.
هنوز هم فرصت براي كار ديگري ندارم. اما كم كم پوشه كارهاي نيمه تمام، فولدرهايي كه سوابق كارهاي جاري را در آن‌ها طبقه بندي كرده ام، ايميل‌هاي تبريك كساني كه ارتباطات شغلي داريم، اطلاعيه‌هاي جلسات گروه، خبر دفاع از تز دوستان و خلاصه هزار و يك نشانه از دنيايي كه زماني در آن زندگي مي‌كردم يادآوري مي كنند كه دنيايي كه من به آن تعلق داشتم هنوز وجود دارد.
مي‌دانم كه اين "آواي وحش" كه مرا مي‌خواند به تدريج بلندتر مي‌شود و من را وادار مي‌كند بين دنياي مادري و دنياي شغلي ام تعادلي برقرار كنم. مي‌دانم كه سخت‌ترين امتحان من برقراري اين تعادل است. در اين بين بايد مواظب هزار و يك چيز ريز و درشت باشم كه در كشمكش اين دو قطب اصلي زندگي من زير دست و پا له نشوند. مسئوليت‌هاي ديگر من، روابط و ارتباطاتي كه بعد از دنيا آمدن بچه تبديل به اولويت‌هاي چندم شده اند.
گاهي حس مي كنم ذهنم از انجام اين همه محاسبه دائم و تعيين اولويت خسته مي‌شود.
اميدوارم به زودي بتوانم نقطه تعادل را پيدا كنم.........

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر